دست مرا بگير که دست مهر تو اي خوب من تا سرزمين دعا مي برد مرا...
يه روز مي آيي از سفر
باغ پر بار و بر ميشه
ستاره هاي شيشه اي ميشکنه و سحر ميشه
مزرعه شرقيمونو هجومي از ملخ زده
طلوع خورشيدي بکن
تو قلبهايي که يخ زده
التماس دعادر غروب روز جمعه
توآن راز رشیدی که روزی فرات برلب آورد
ودر کناردرک تو کوه از کمر شکست
جهان فراموش نخواهد کرد
یک روزوآن همه خورشید یک روزوآن همه غروب
ازآن پس روزها همه کوهتاهترشدند
جهان تورا که دید در هجوم بی امان تیروتیغ
دانست چه بود راز اعتراض ملائک
به تعدادزخم های تو جهان قطره قطره گریه کرده است
از زمین که انتظار نیست
آسمان ولی چرا بغض خودنگه داشت اشک خوددریغ کرد
آسمان رفتن تورا که دید معنی خسوف را فرا گرفت
سرهابرفراز نیزه ها پیش می رود کسی فریادمی زند:
سرهای ما بر فراز نیزه هاخوشتر که نیزه ها برفراز سرهای ما
التماس دعادر این روزهای پرازغم
میلیون هاومیلیون ها !
امانه! فقط۷۲
عدالت سیاهی لشکرنمی خواهد
سلام امروز 5دي ماه روزي که براي ما ايراني ها تداعي کننده ي يه خاطره بده خاطره زلزله بم راستي ميدونستي علت زلزله چي بوده ؟من هم تا همين پارسال نمي دونستم مردمان بم تروخشک با هم سوختند اخه مي دوني چي شده ؟
شب قبل از زلزله اين توريست هاي خارجي نا مسلمان به قران توهين مي کنند وبمي هايي که پيش اون توريست ها بودند واهانت را ديدند هيچ اعتراضي نکردند واين کارشون باعث قهروعذاب خدا ميشه
واون همه ادم بايد به خاطرچندنفر مورد عذاب خدا قرار بگيرند
اين علت را يه ادمي که دراين باره تحقيق کرده بود توي سميناري که معلمم شرکت کرده بود گفته بود حتي معلمم هم بعد از سمينار شخصا درباره صحت اين موضوع پرسيده بود ان مردهم گفته بود که من با مدرک صحبت کردم
این راحتما شنیدید که خداهیچ نعمتی را از بنده اش نمی گیره مگراینکه اون بنده گناهی را انجام داده باشد
روح مردمان بم شادوخدا به بازماندگانشان صبرعنايت بفرمايد
توي سريال مسافرخانه سعادت يکي که نقش يه مردي را بازي مي کرد
وهمش ميخنديدازقضا گذشته اش اين بود:
که پدرومادرش وبقيه بستگانش را توي زلزله رودباراز دست داده بود
وزن وفرزند وخواهروبرادر کوچکش هم در زلزله بم از دست داده بود
ومي گفت هميشه بدترش هم هست
اون وقت فهميدم که اميزاد هر چي شکرخدا را بکنه بازم کمه
چه برسه که به خداهم شکايت بکنه کاري که ما ادما خيلي مي کنيم
التماس دعا در غروب روز جمعه
![]()
خوش دارم ازاد از قیدوبندها در غروب آفتاب بربلندای کوهی
نشینم وفرورفتن خورشید رادر دریای وجود مشاهده کنم
وهمه حیات خودرا به این زیبایی خدایی بسپارم
واین زیبایی سحرانگیزباپنجه های هنرمندش با تاروپود وجودم
بازی کند قلب سوزانم را بگشاید,آتشفشان دردوغمم را آزاد کند
اشک را که عصاره حیات من است آزادانه سرازیر کند
عقده ها وفشارهایی راکه برقلب وروحم سنگینی میکنند بگشاید
غم های خسته کننده ای که حلقومم را می فشرنند ودردهای
کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کنند
راباقدرت معجزه آسای زیبایی تغییرشکل دهد
وغم را به عرفان وعرفان ودرد را به فداکاری مبدل کند
وآنگاه حیاتم را بگیردومن دیوانه وار همه ی وجودم را تسلیم زیبایی کنم و
روحم را به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پروازکند
وساعت هادرهمان حال باقی بمانم واز این سیر ملکوتی لذت ببرم ![]()
این مناجات را یادم نیست کجا خواندم ولی چون زیبا بود نوشتم
التماس دعا در غروب روز جمعه

